چگونه کودکم را بزرگ می کنم؟

نقش موثر خلاقیت در تربیت کودک (خاطرات روزانه)

اصل بیست و ششم:

به كودكان احترام بگذاريد، سپس از آنها انتظار احترام و برخورد منطقي داشته باشيد.


متخصصان علوم تربيتي معتقدند: قدم نخست براي تربيت اخلاقي كـودك، برخورد اخلاقي با اوست. حتمــا خود

شما هم تجربه كرده ايد كه وقتي به تندي با كــودك رفتار مي كـــنيد چقدر حس لـــجاجت او گــل مي كـــنـد.

در واقع بايد گفت كمتر پيش مي آيد كه كودك در مقابل برخورد تند پدر و مادر، واكنش منطقي نشان دهد امـــا

برعكس در مواردي كه با كودك با احترام برخورد مي شود مي توان واكنش قابل قبولي از او ديد. البته نــــــبايد

انتظار داشت كه كودك در همه موارد پاسخ احترام را با احترام بدهد همانگونه كه بعضي بزرگترها هم مـــــمكن

است لزوما احترام را با احترام پاسخ ندهند. مساله اي كه وجود دارد اينكه در اينگونه موارد نبايد از بي احترامي

فرزندان چشم پوشي كرد زيرا با چشم پوشي نه تنها رفتار مناسبي نكرده ايم بلكه با رها كردن كودك به حــال

خود، به بلوغ فكري او هم كمكي نمي كنيم. پدر و مادر بايد در مقابل هر نوع بي احترامي و هر كلام زشــــت و

ناپسند كودك واكــــــنش مناسب و اصولي نشان دهند. به ايـــــن مثال كــــــتاب "روانشناسي رشد" اثر دكـتر

"توماس ليكونا" توجه كنيد:

" تامي كه پسر يازده ساله اي است در حاليكه مادرش با يكي از دوستان خود صحبت مي كرد براي برداشـتن

كيك وارد آشپزخانه شد. نزديك ناهار بود و از اين رو مادر تامي او را از بــــرداشتن كيك منع كرد. تامي با لـــحن

توهين آميزي واكنش نشان داد. مادر در توجيه حرفش دليل آورد اما بي فايده بود. پسر در يك چشم به هم زدن

قطعه كيكي را قاپيد و در حاليكه فرياد مي كشيد "الهي به جهنم بروي" از آشپزخانه بيرون دويد. مادر ســـــري

تكان داد و در حاليكه آه مي كشيد به دوستش گفت: "مساله سن اوست. بايد مدارا كنم. اين روزها بـــــــزرگ

كردن بچه كار ساده اي نيست. قبول نداري ؟"

قطعا اين واكــــنش مادر به بي احترامي فرزندش نمي تواند واكنش مناسبي باشد. چون كودك متوجه اشتباه

خود نمي شود و ممكن است در دفعات بعد از اين هم بدتر برخورد كند. از طرفي سرزنش كردن كـــــــودك هم

برخوردي منطقي به نظر نمي رسد چون سرزنش مي تواند علاوه بر برانگيختن حس لجاجت و انتقام جـــــــويي

در كودك، عواقب روحي - رواني نيز در دراز مدت براي او به دنبال داشته باشد.

در صفحه اول يـك كتاب روانشناسي يكي از خوانندگان كتاب با قلم مداد نوشته بود: "هيچ وقــــــت كــــودك را

سرزنش نكن. از او بپرس آيا اين كارت درست بود ؟ اين باعث مي شود كودك درباره عملي كه انجام داده بـــه

فكر بيفتد." كتاب را كه خواندم متوجه شدم اين جمله از دل اين كتاب روانشناسي استخراج شده و شايد از

همين روست كه بر دل هم مي نشيند.

علي اي حال براي اينكه به معجزه تاثير احترام به كودك بيشتر پي ببريد يك روز را با تمام توان در هر شرايطي با

كودك با احترام برخورد كنيد و در صورت برخورد غير منطقي او، سرزنش را كنار بگذاريد. فقط بگوئيد آيا اين كارت

درست بود ؟ مي توانيد از روش پدر يك دقيقه اي هم استفاه كنيد. ( در اصل نوزدهم به تفصیل آمده

است)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 12:7  توسط محمدرضا بیدگلیان   | 

اصل بیست و پنجم:

چند وقت پیش در مورد تغذیه بچه ها خبری منتشر شد که تلنگر جدی به من زد. آن خبر ایــــن بــــود: "عـــــــــــدم

آگاهی و تـوجه پدر و مادرها نسبت به تغذیه کودکانشان، از فقر مالی، بیشتر موجب سوء تغذیه آنها می شود."

خیلی مواقع بچه ها سیر هستن یعنی در طول روز زیاد چیزی خورده اند اما آیا این چیزها نیازهای بــدن اون ها رو

تامین کرده. یعنی طوری انتخاب شده که ویتامین، پروتئین و سایر مواد مورد نیاز روزانه بدن اونها تامین بشه. خیلی

مواقع هم بچه ها به دلایل مختلف میل زیادی به غذا خوردن ندارن. خوردن تنقلات بی موقع قـــبل از غــــذا، دوست

نداشتن غذا، سرگرم بودن بیش از حد به بازی، لجبازی و ۰۰۰ می تونه ازجمله این دلایل بـــاشه. الـــبته می شه 

عدم آگاهی بچه ها از اهمیت تغذیه رو هم به این عوامل اضافه کرد. به هر حال این عوامل و خیلی از عوامل دیگه

می تونه به اندازه فقر، موجب سوء تغذیه کودکان بشه.

برای اینکه به کودکان کمک کنیم تا تغذیه مناسبی داشته باشن بهتره:  

۱) تصویر ذهنی خوبی برای غذا خوردن به کودک بدیم. کودک باید بدونه چرا غذا می خوره. ما این کار رو زمانـــیکه

ریحانه حدود سه سال داشت انجام دادیم. جوری که متوجه حرفهامون بشه. یه بار به ریحانه گــــــفتم: "ریــــحانه

می دونی برای چی به ماشین بنزین می زنن ؟" گفت: "برای چی بابا ؟"  گفتم: "چون اگه بنزین نداشته بــــاشه

نمی تونه راه بره. بنزین غذای ماشینه. اگه ماشین غذاش رو نخوره حتی روشن هم نمی شه. ما آدمهام بــــــرای

اینکه بتونیم کار کنیم. بازی کنیم. حرف بزنیم... باید غذا بخوریم."

۲) هیچ دقت کردید وقتی خبری درباره خواص یک میوه می شنویم یا می خونیم اشتیاق بیشتری به اون پـــــــــیدا

می کنیم. مثلا خود من از وقتیکه فهمیدم هندوانه ماده ای آنتی اکسیدان به نــــام "لیـــکوپن" داره میل و توجه  

بیشتری به اون پیدا کرده ام. بچه ها هم همینطورن. اما برای بچه ها نمی شه اینطور به صورت علمی توضیح

داد. باید به صورت کلی و جذاب گفت. مثلا می تونیم بگیم این میوه باعث می شه مثل خرگوش باهوش بشیم و

حتی هـمراه اون یه داستان کوتاه هم بگیم. ضمن اینکه لازم هم نیست برای هر میوه و غذایی توضیح بدیم اما

گهگاهی لازمــه. 

۳) باید اطلاعاتمون رو درباره نوع تغذیه کودکان در سنین مختلف بالا ببریم. خوندن کتابهای معتبر. رفتن نزد متخصص

تغذیه. توجه به برنامه های رادیو - تلویزیونی که دراین باره هست می تونه به ما در این زمینه کمک کنه. مثلا همین

امروز عصر یه کارشناس تغذیه توی برنامه به خانه بر می گردیم می گفت: "ژاپنی ها که رژیم غذائی شون مـــــورد

توجه محافل علمی جهانه معتقدند باید در طول روز ۴۰ نوع میوه، سبزی یا ماده غذایی مصرف کنند. بسیار متنوع و

به میزان کم. بدن میلیاردها سلول با کارکردهای مختلف داره که فقط تنوع در رژیم غذایی باعث می شه مـــــــــواد

مورد نیاز برای فعالیت همه اون ها فراهم بشه."

۴) سعی کنیم از میوه و سبزی های هر فصل هیچ چیز از قلم نیفته. حتی می تونیم اونها رو یادداشت کنیم تـــا از

خاطرمون دور نشه. اگه چنین کاری نکنیم ممکنه یه تابستون بگذره و متوجه شیم مثلا فقط یکبار انجیر خـــــــریدیم.

لازم نیست زیاد بــــــخریم و یا زیاد بخوریم. مهم تنوعه.  

۵) مواد غذایی لازم برای تهیه غذاهای متنوع همیشه در دسترس باشه. گوشت، مرغ، ماهی، انواع حبوبــــــــات،

انواع صیفی جات فصل مثلا هویچ، فلفل دلمه، نخود فرنگی و لوبیا سبز تازه و ۰۰۰ (باز هم تکرار می کنم کــه لازم

نیست به مقدار زیاد خریداری بشه. تنوع لازمه) اینجوری دست خانم خونه هم برای درست کردن غذاهای مـــتنوع

بیشتر بازه ضمن اینکه میل و اشتیاقش هم به اینکار بیشتر می شه. البته فراموش نکنیم شیوه پخت غذا خــــیلی

مهمه. کودک رو زیاد به سرخ کردنی ها نباید عادت بدیم. قدیمی ها وقتی فردی دچار بیماری سختی می شه 

غذاش رو توی شیشه دربسته قرار داده و داخل آب جوش می پزند و اعتقاد دارند به این روش خاصیت همه مواد

غذایی به خوبی حفظ می شه. اگه اینطوره که البته تقریبا همه هم تائید می کنند می شه این روش رو فراگیرتر

کرد. حداقل وقتی برای بچه ها غذا می پزیم که مقدارش کمه.    

۶) خشکبار و انواع مغزهای گیاهی در دسترس باشه. متنوع و کم. توی یه فرصت مناسب از هر کدوم چند تا دونه

می شه جلوی کودک گذاشت.

۷) لبنیات فراموش نشه. حداقل شیر و ماست همیشه باید توی خونه باشه.    

۸) خیلی مواقع می دونیم به بچه چی باید بدیم. همه چیز هم توی خونه هست، مشکل خاصی هم وجود نداره 

(مثل لجبازی، خوردن تنقلات بی موقع، خدای ناکرده بیماری و ۰۰۰ ) ولی کودک به خورد و خوراکش بی تـــــوجهه.

اینجاست که با خلاقیت می شه معجزه کرد. یادم هست یک بار مامان ریحانه کوکوی کدو رو با ســــــبزیجات بـــه

شکل یک آدمک تزئین کرده بود که ریحانه حسابی خوشش اومد. همین بعد از ظهر به ریحانه هــــندوانه تــــــعارف

کردم اصلا زیر بار نرفت. گفتم: "ریحانه می دونی یه بار که سوار هواپیما بودم چه طوری به مــــــا هندوانه دادند ؟"

گفت: "چطوری بابا ؟" گفتم: " هندوانه ها به اندازه یک حبه قند بریده شده بود." و بعد شـــــروع کردم هندوانه را

مکعب مکعب برش دادم و توی بشقابش گذاشتم. چنان با اشتها می خورد و باز هم می خواست که باورم نشد

همین ریحانه بود که چند دقیقه پیش حتی نمی خواست نگاه هم به هندوانه ها بندازه. چــــند شب پیش هم زیر

بار خوردن طالبی نمی رفت و چند تا گاز زد و رفت کنار. اما وقتی مدل دندونی براش قاچ زدم حسابی خـــــوشش

اومد و با هم شروع کردیم به خوردن ولی مسابقه ندادیم چون قبلا یه بار که از ریحانه خواسته بودم سر غذا

مسابقه بدیم گفت: " آخه بابا سر غذا خوردن هم مسابقه می دن ؟ مـــگه نمی دونــی دل آدم درد می گیره ؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 1:26  توسط محمدرضا بیدگلیان   | 

اصل بیست و چهارم:

شاید به جرات بتوان گفت یکی از شاه کلیدهای رفتار با کودک این است که والدین در تـعـامــلشان بــا کـــــــودکان

همواره خود را به جای آن ها قرار دهند و سعی کنند تــــــــا آنها را درک کنند. دنـــیای کودکان با دنیای ما بزرگترها

کاملا متفاوت است هم از نظر عینی و هم ذهنی. کمترین فایده این کار کم شدن صدمات روحی و حتی جــسمی

به کودکان است. قطعا این کار آرامش بیشتری را هم برای کودکان به همراه دارد و موجب کم شدن تنشهای میان

والدین و فرزندان می شود.

چندی پیش در لندن نمایشگاهی برپا شد از یک خانه بزرگ با وسایل بسیار بزرگ و غول پیکر که همه را مـــــتعجب

می کرد. گویی این خانه، محل سکونت یک غول است. مجریان این نمایشگاه به بازدیدکنندگان می گفتند نـسبتی

که شما با این وسایل غول پیکر دارید دقیقا به همان نسبتی است که کودکانتان با منزل و وسایل واقعی آن دارند.

یک میز ناهارخوری ممکن است دو برابر قد کودکی باشد که به تازگی راه افتاده است. حالا خودتان را به جـــای آن

کودک قرار دهید. 

این نمایشگاه در واقع تلنگری بود برای والدین. قطعا بسیاری از پدر و مادرهایی که از این نمایشگاه دیدن کردند تــا

آن موقع به این موضوع دقت نکرده بودند که دنیای کودکان چقدر با دنیای بزرگترها متفاوت است و حــتما این تفاوت

در دنیای ذهنی آنها هم وجود دارد.

هیچ وقت فکر کرده اید چرا برخی کودکان موقع نقاشی مثلا دستهای انسان را روی ســرش می کــشند یا سر او

را بزرگتر از بدنش نقاشی می کنند. برخی روانشناسان معتقدند این بازتابی از مفهوم نارس چهره انسان در ذهن

کودک است. این مطلب به راحتی نشان می دهد که نمی توان از یک کودک انتظار داشت که همه چیز را مـــــانند

بزرگترها ببیند، بفهمد و یا درک کند.

شاید اتفاقی که در دوران کودکی خودم افتاد بیشتر این موضوع را نمایان کند. 

چند ساله بودم که با پدر و مادرم سوار "تله سی" شدیم. "تله سی" چون یکسره در حرکت است ســــوار و پیاده

شدن آن دشوار است. به ویژه پیاده شدن. موقع پیاده شدن پرسنل خدماتی "تله سی" به افراد کمک مــی کنند

و معمولا هم این کار با شتاب و عجله صورت می گیرد. کاملا به یاد دارم که در آن لحظه نمی دانستم چــه شده و

تصور کردم گروهی به ما حمله کرده اند و قصد اذیت و آزار ما را دارند. احساس مرگ را با تمام وجودم درک کـــردم.

در حالیکه در دنیای بزرگترها همه چیز  کاملا عادی بود و شاید هم جالب. بعدها که بزرگتر شدم متوجه شـــــــدم 

ماجرا چه بود.

بی شک پدر و مادری که کودک چند ساله خواب و یا بیدار خود را در منزل تنها می گذارند و بـــرای دقایقی یـــــــــا

ساعاتی منزل را ترک می کنند از عالم ذهنی کودک خود خبر ندارند. آنها فکر می کنند کودک هــــــــمه چیز را  به

همانگونه ای می بیند و درک می کند که خودشان می بینند و درک می کنند. خبر ندارند که کودک در این مـــــدت

چه فکر و خیالاتی می کند و چه بر او می گذرد.

عجیب تر رفتار والدینی است که در حضور کودکانشان با  یکدیگر دعوا و مشاجره می کنند. قطعا آنها بــــــه خوبی 

از دنیای درون کودکشان و اتفاقاتی که در آن می افتد خـــــــبر ندارند. حــــــــــالا تصور کنید بحث شدت هم بگیرد. 

قطعا دایره شمول این موضوع بسیار گسترده است و تمام تعاملات بین والدین و کودکان را در بـــــر می گــــــیرد و

نمی توان برای همه موارد آن مثال آورد ولی اگر والدین همواه به خاطر داشته باشند که دنیای عینی و ذهـــــــنی

کودکانشان با دنیای آنها متفاوت است و خود را به جای آنها قرار دهند حتما در تعامل با کودکشان بهترین تصمیم

را خــــواهند گرفت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:56  توسط محمدرضا بیدگلیان   | 

اصل بیست و سوم:

یکی از نقطه ضعفهای جدی که بسیاری از ما پدر و مادرها داریم این است که فرزندانمان را بـــــسیار مــــــــــحدود

می کنیم و خودمان هم متوجه اشتباهمان نیستیم. این کار علاوه بر آنکه بتدریج موجب ایجاد فاصله میان والدیـن و

فرزندان و سرخورده شدن کودک می شود از بروز استعدادها و توانایی های کودک هم جلوگیری می کند. بـــــــــه

کودکان آزادی عمل بیشتری بدهیم و محدودیت ها را برای جاهایی بگذاریم که واقعا ضروری و لازم است.

باید پذیرفت که همه پدر و مادرها هر کـــدام بــــــه نوعی محدودیت های بی مورد برای کودکانشان ایجاد می کنند

و فقط میزان این محدودیت ها بستگی به آگاهی پدر و مادرها متفاوت است. برای ایـنکه خوب متوجه شویم کــــــه

روزانه چه قدر بی جهت مانع فعالیت و رشد کودکانمان و ایجاد مـــــــــزاحــــــمت برای آنها می شویم فقط کــــافی

است از همین الان کمی بیشتر به رفتارهای خودمان و یا دیگران نسبت به  کودکان دقت کــنیم. این کار حتما به ما

کمک می کند تا محدودیتهای بی مورد را شناسایی و میزان آنها را به حداقل ممکن برسانیم.

بچه چقدر دور اتاق می دوی ؟ چرا پاهای این عروسک رو کندی ؟ این چسب رو چه کار داری می ریزی اینور اونور ؟

دست به اون قیچی نزن خطرناکه ؟ چرا رفتی پشت اون مبل و ...

حتما خودتان متوجه شدید که برخی از این امر و نهی ها چقدر خنده دار است.برخی از آنها به جهت کم حوصلگی

ما پدر و مادرهاست و برخی هم بعلت اینکه احساس میکینم خــطری مـــــتوجه کودکمان است. حــــتما اگر متوجه

شویم صبر کردن به پای کودکان در عمل چه سرمایه گذاری کوتاه مدت و دراز مدتی روی آنان است حتما حـــوصله

بیشتری پیدا خواهیم کرد. در مواردی هم که احساس می کنیم ضرر قابل تـوجهی در مـــــیان است و یا خــــــطری

متوجه کودک است مثل استفاده از قیچی، به جای امر و نهی می توانیم به کودک فرصت انـــــــجام کار را بدهیم و

خودمان مراقب او باشیم و در یک فرصت مناسب و بدون تنش، خطرناک بودن آن را هم برای کودک تـــوضیح دهیم. 

اسباب بازی هم که به گفته کارشناسان علوم تربیتی برای خراب کردن است.

شاید تا قبل از  اینکه کتاب "تشویق خلاقیت و تخیل در کودکان" اثر "دکتر برنادت دافی" را بخوانم فـــکر می کــردم

در ایــن زمینه نـــهایت روشن فــــــکری را دارم. امــــا پس از خواندن این کتاب متوجه شدم ابن جورها هم نیست و

بیشتر از ایــــن باید روی خودم کار کنم و به ریحانه آزادی عمل بدهم. چند مطلب این کتاب تلنگر جدی بــــــه من زد

مثل جایی که عنوان شد در یک مهد کودک برای اینکه به کـــــــــودکان توانایی شناساندن رنگها را بــــــــدهند روی

زمین نایلون پهن کردند و کودکان را با چند سطل رنگ آزاد گذاشتند و کودکان قبل از اینکه به رنگها دست بـــــــزنند

مرتب نگاهشان به بزرگترها بود تا واکنش آنها را ببینند. و یا این جمله کتاب: " پسر بچه ۶ ساله ای بــــــــــــــه من

می گفت: من خیلی نقاشی دوست دارم ولی ما در مدرسه فقط در وقت معینی می توانیم نقاشی کنیم. خـــانم

معلم می گوید روی زمین نباید نقاشی کنید، رنگها را مخلوط نکنید و ۰۰۰" 

توجه بیشتر به این مسائل باعث شد روی رفتارهای خودم با ریحانه بیشتر دقت کنم. چند روز پیش دوست داشت

با کاغذ کادویی که قرار بود یک هدیه را کادو کنیم عروسکهایش را کادو کند به مامان گفتم اجازه این کار را بـــه او

بده دوباره یکی دیگر می خریم. دیشب هم که به پارک رفته بودیم تصمیم گرفتم به جای اینکه مرتب بهش بـــــــگم

مواظب باش از تاب و سرسره نیفتی خودم بیشتر مراقبش باشم و اجازه بدم واقعا راحت و شاد باشه. بـــــنابر این

ریحانه بیشتر از همیشه تونست توی یک فضای آزاد و شاد بازی کنه و من هم احساس رضایت خوبی از خـــــــودم

داشتم. یک مورد جالب دیگه هم که چند روز پیش اتفاق افتاد اینکه ریحانه تازه از حمام بیرون اومده و کنار من کــه

مشغول مطالعه بودم نشسته بود. خودکاری رو که کنارم بود برداشت و مشغول کشیدن شکل آدم روی انگشتهای

پاهاش شد. شاید اگر قبل از خوندن این کتاب بـــود حتما به ریحانه می گفتم: "بابا تازه از حمام اومدی چــــرا روی

پاهات داری خــــــــودکار می کشی؟" ولی از گفتن این حرف صرف نظر کردم و بهش اجازه دادم تا کـــــــاری رو که

دوست داره انجام بده. با خودم گفتم مگه چه اتفاقی می خواد بیفته. نهایتا کف پاهاش خودکاری می شه که بــه

راحتی با کف صابون قابل پاک شدنه. ریحانه هم سنگ تموم گذاشت و تموم سر انگشتان پاهاش رو عــــــــــــکس

آدمکهای مختلف کشید. بعد هم روی ساق پاش شروع به نقاشی کرد.   

به هر حال اگر این اصل که "با اشتباه و یا خودخواهی خودمان برای کودکان محدودیتهای بی جهت ایجاد نـــکنیم"

را جدی نگیریم حتما در آینده پشیمان خواهیم شد. جمله ای از کتاب معروف "هـفت عادت خوب خانواده" اثـــــــــر 

"استفان کاوی" شاید بیشتر اهمیت این موضوع رو برسونه البته جمله ای که اینجا آورده می شود چیزی است که

خانم آقای استفان کاوی در مقدمه کتاب آورده است: 

" قرار بود جلسه انجمن ادبی در خانه ما برگزار شود. دوست داشتم همه چیز سر جای خود باشد و مورد تــــوجه

دوستانم قرار بگیرد. اما وقتی دوستانم آمدند و من در اتاق دخترم "سینتیا" را باز کردم دیدم هر چه اســــــــــــباب

بازی داشته روی زمین پخش کرده است. اتاقی را که من به آن قشنگی چیده بودم زیر و رو کــــــرده بود. عصبانی

شدم. به تندی با او حرف زدم و ضربه ای هم به پشتش زدم. او که از واکنش تند من شگفت زده شده بود به گریه

افتاد زیرا نمی دانست کجای کارش اشتباه بوده است. بلافاصله از تندی واکنش خودم پشیمان شدم. فهمیدم که

تاثیر بدی روی دخترم گذاشته ام. سالها بعد از او پرسیدم که آن ماجرا را به خاطر دارد یا نه و از اینکه فــــــراموش

کرده بود نفسی به راحتی کشیدم. چنانچه امروز با مورد مشابهی مواجه شوم فکر می کنم خنده ام بـگیرد." 

البته نباید اشتباه شود. این شیوه یعنی آزاد گذاشتن بیشتر کودک به معنای رها کردن او به حـــــــــال خود و کنار

گذاشتن آموزش های تربیتی و اخلاقی نیست. حتما در کنار بسیاری از این آزاد گذاشتن ها نکاتی هم هست که

باید به کودک یادآوری شود که ترجیحا این تکات باید در فرصت مناسب و ترجیحا به روش غیر مستقیم بــــــه کودک

گفته شود. مثلا وقتی کودک با ذوق و شوق تمام اسباب بازیهایش را بیرون ریخته و مشغول بازی است نـــــــــباید

به او تذکر دهیم که چرا اتاق را برهم ریخته ای می توان در فرصت مناسب به او آموزش داد که پــــــــــــس از بازی

اتاق را مرتب کند.

در  کتاب "آموزش قلب ها و اندیشه ها" اثر "کاترین لوئیس" مطالب جالب توجهی درباره دادن آزادی عــــــمل بـــــه

بچه ها خواندم. خلاصه ای از یکی از این مطالب:

"نزدیک پارکی در مرکز توکیو حدود نیم ساعت است که رفتار کودکی نظرم را به خود جلب کرده است. کـــــــــودک

همراه مادرش در مسیری که به پارکی منتهی می  شود آهسته آهسته راه می رود. به نظر ۳ ساله می آیــــــد.

چند متری می رود و بعد می ایستد. دو زانو می نشیند. گلهای کنار پیاده رو را که روی دیواری روئیده اند با دستان

کوچکش لمس می کند گلبرگها و شاخه های آنها ر ا با دقت نگاه می کند. زیــــــــر و بالا و هــــمه اطراف آن را بو

می کشد. به دهانش می برد. مزه می کند. می خواهد برگ گل را حس کند و باز دو قدم دیگر...

این بار کاملا روی زمین پهن شده است. به گلی دیگر رسیده. اکنون به من نزدیکتر است. موجود جدیدی نظرش را

جلب کرده است. می خواهد با دستش آن را بگیرد. اما نمی تواند. کفشدوزکی است. پرواز می کند. کـــودک هم

به دنبال او می دود. مادر آرام آرام در فاصله ای از وی در حرکت است و چشم از او برنمی دارد حضورش خـــاموش

است و پرتوجه. کودک اکنون از دنبال کردن کفشدوزک خسته شده. به پلکان کوچکی می رسد. از آن بالا می رود

روی پله دوم پایش می لغزد و به زمین می غلتد. دردش آمده است. با چهره درهم کشیده به سوی مــــــــادرش

برمی گردد. مادر عملا صورت خود را برمی گرداند. گویی افتادن او را ندیده است. کودک نمی تواند درد را انـــــتقال

دهد. به تنهایی آن را تحمل می کند و باز یک سعی دیگر. از پاله بالا می رود و بار دیگر همان ماجرا. و این بار نــیز

مادر را شاهد افتادن خود نمی بیند. ناخودآگاه برای کمک به او نزدیک می شوم. مــــــــــــادر با اشاره دست مانع

می شود. کودک بار سوم، تلاش خود را آغاز کرده است. بالاخرع موفق می شود. به مادرش نگاه می کند. اکنون

مادر است که به او لبخند می زند. جلو می روم و خودم را معرفی می کنم و می گویم که راجع به نظام تــــعلیم و

تربیت در ژاپن تحقیق می کنم و اجازه می گیرم که چند سوال را مطرح کنم.

- به نظر می رسد که کودکتان شما را به پارک می برد ؟ البته من امروز او را برای گردش به پارک می برم. امــــــــا

وقت، مال خودش است هر طور که بخواهد آن را صرف خواهد کرد.  

- فکر نمی کنید برخی تجربه ها برای او خطر ساز باشد ؟ باید تجربه کند. هم از نوع دردناکش هم از نوع خوبش را.

اینها همه تجربه است. به هر حال این خود اوست که انتخاب می کند.

کودک همچنان مشغول کنجکاوی و کسب تجربه است. این بار روی زمین دراز کشیده و ساقه گلی را از پایین تـــــا

بالا لمس می کند. مادر همچنان او را می نگرد. نه شتابی و نه تذکری به خاطر خاکی شدن لــــــــــــــباسهایش.

به نظر می رسد که همه شرایط فراهم آمده است تا قدرت خلاقیت او پـــــــــرورش یابد و اعتماد به نفس او تقویت

شود." 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 17:36  توسط محمدرضا بیدگلیان   | 

اصل بیست و دوم:

در رفتار با کودکتان صبوری کنید و به جای عصبانی شدن دنبال راه حل بگردید. نتیجه ای که عایدتان می شود

آنقدر شیرین است که حتما تشویق می شوید این اصل را همیشه رعایت کنید. 

امـــــشب وقـتی وارد اتاق ریــحانه شـــدم دیدم داره روی دیـــوار کمدش که تازه هم رنگ شده با خودکار نقاشی

می کشه. جای عصبانی شدن به این فکر کردم که درست ترین رفتار در این شرایط چی می تونه باشه. یاد اصـل

بیست و یکم افتادم و اینکه این طفل معصوم از همه جا بی خبره و نمی دونه که این کار درست نیست و بــــــــاید

براش توضیح داد. اما یادم اومد که خیلی پیشتر این مساله اتفاق افتاد و من براش توضیح دادم. بـــــا خودم گــفتم

واقعا با یکی دو بار توضیح دادن نباید از بچه انتظار داشت که اشتباهی رو هیچ وقت تکرار نکنه. بـــاید صبوری کرد و

باز هم به روشهای مختلف توضیح داد.

گفتم: "ریحانه جون داری چیکار می کنی بابا ؟" گفت: "دارم نقاشی می کشم." گـــــــــــــــــفتم: "مهربونم تو که

یه دفتر نقاشی خوشگل داری. می تونی همه چیزهایی رو که دوست داری توش بکشی." و بـــــــعد ادامه دادم:

"دختر گلم می دونی چرا نباید روی دیوار کمد نقاشی بکشیم؟" گفت: "چرا بابا ؟" گفتم: "چــــــون کمدمون زشت

می شه و وقتی نگاش کنیم دلمون می گیره ضمن اینکه وقتی مهمون بیاد خونمون، خجالت می کشیم که دیــوار

کمدمون کثیفه." گفت: "بابا بیا نمایشش رو بازی کنیم." و بعد نمایش شروع شد.           

ریحانه از من خواست تا به مامان نگم که این کار رو کرده. گفتم: "دختر گلم تو که نمی دونستی. الان کــــــه برات

توضیح دادم دیگه متوجه شدی و اینکار رو نمی کنی. به خاطر همین مامان ناراحت نمی شه. بریم به مامان بگیم تا

با کمک همدیگه دیوار کمد رو تمیز کنیم." گفت: "باشه" پیش مامان رفتیم و همه چیز رو براش تعریف کـــــــــردم و

گفتم که ریحانه الان که متوجه شده دیگه قول داده این کار رو نکنه. مامان هم ریحانه رو بخشید و با کمک خـــــود

ریحانه دیوار کمد تمییز شد. همکاری او در این کار باعث شد تا متوجه سختی کار بشه و بهتر بتونه مساله رو درک

کنه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 20:39  توسط محمدرضا بیدگلیان   | 

اصل بیست و یکم:

وقتی از کودک می خواهیم کاری را انجام بدهد یا او را از انجام کاری باز می داریم بهتر است علت آن را هـــــــــــم

بــرایش توضیح دهیم. در این صورت کودک بهتر حرف ما را گوش می کند. مـــا خـــودمان به خوبی عـــلت انــــــجام

شدن یا نشدن کــار را می دانیم ولی کودک معمولا از همه جا بی خبر است.

هیچ وقت یادم نمی ره در دوره راهنمایی معلم ریاضی داشتیم که همیشه مسائل جدید ریاضی رو چون خــــودش

خوب بلد بود پای تخته تند تند حل می کرد و از ما انتظار داشت همون موقع همه رو تند تند یاد بگبریم. او هیچ وقت

موقعیت بچه های کلاس رو درک نمی کرد. همون موقع بود که به خودم  قول دادم اگه یه روزی معلم شدم حـــتما

سعی  کنم بچه ها رو درک کنم. من معلم نشدم علیرغم همه علاقه ای که به این کار داشتم. یعنی تـــــقدیر این

بود. اما خدا دختری بهم داد که حالا توی زندگی یه جورایی معلمش هستم و قولم هم یادم نرفته.   

* امروز ظهر سر ناهار ریحانه غذاش رو نمی خورد و بازیگوشی می کرد. یادم اومد بهتره به جای اینکه مرتب بهش

بگیم ریحانه غذات رو بخور، براش توضیح بدیم که اصلا چرا باید غذا بخوره شاید بهتر به حرفمون گوش کنه. گــــفتم:

"ریحانه جون گیاه ها رو دیدی وقتی آب بهشون می دیم چه زود بزرگ می شن." گفت: "بابا بگو رشد می کــنن." 

 گفتم: "باشه. چه زود رشد می کنن." گفت: "بابا غذای گیاه ها آبه ؟" گفتم: "آب و مواد غذایی که توی خـــاکه"

و بعد ادامه دادم: "ریــحانه تو هم اگه مرتب غذا و میوه و چیزهای خوب بخوری زود بزرگ می شی و کــــمتر مریض 

می شی. درختهای بزرگ رو دیدی وقتی باد می یاد یه تکون کوچولو می خورن اما درخــتهایی که ضعیف اند حتی

ممکنه بشکنند. ما هم وقتی خوب غذا بخوریم و مثل یه درخت بزرگ و قوی بشیم مریضی ها وقتی بیان سراغمون

در برابرشون مقاومت می کنیم."

ریحانه پس از این که گفتگوهامون تموم شد به خوبی شروع به غذا خوردن کرد. چهره اش موقع غـــــــــــذا خوردن 

متفاوت از همیشه بود. مثل دانش آموزی که یه مساله سخت ریاضی رو به خوبی یاد گرفته و حالا خـــــــوشحاله. 

هر از چند گاهی هم دستش رو به بازوهاش می زد و می گفت: "بابا ببین دارم قوی می شم." جالبتر اینکـه الان

که مشغول نوشتن این پست هستم و ساعت حدود هشت شبه یه سری توی آشپزخونه زدم دیدم ریــــــــحانه با

علاقه و اشتها داره تخم مرغی رو که مامان مهربونش براش درست کرده می خوره. وقتی منو دید گفت: "بـــابــــا

می خوام زود بزرگ شم و کمتر هم مریض بشم." 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 21:11  توسط محمدرضا بیدگلیان   | 

اصل بیستم:

والدین اگر چند اصل مهم تربیتی را رعایت کنند بسیاری از مشکلاتشان با کــودک بـــــرطرف می شــــــود. یـکی از

مهمترین آنها استفاده از روشهای غیرمستقیم در اعمال موارد تربیتی است چون این روش ها موجب می شـــــود

کودک واکنش نشان ندهد و موارد تربیتی را به خوبی رعایت کند. تاکنون چند روش غیرمستقیم همچون قـــــــــالب

نمایش، قصه و ۰۰۰ را شرح داده ام اما دو روش دیگر:

۱) در مواردی که لازمه نکته تربیتی به کودک گفته بشه همواره خودمون این کار را انجام ندیم و از کمک دیگران

استفاده کنیم بویژه از کمک افرادیکه مورد توجه کودک اند یا کودک از آنها حرف شنوی داره.

یک شب دایی جون و زن دایی جون ریحانه میهمان ما بودند و برای ریحانه از برچسب های کارتونی آورده بودند.

ریحانه هم کلی ذوق کرد و فورا چند تا از کتاب داستانهاش رو آورد تا برچسب ها رو توش بچسبونه. متوجه شدم

ریحانه برچسب ها رو داره روی نوشته های کتابها می چسبونه خواستم به ریحانه بگم: "داری روی نوشته هاش

می چسبونی، اونوقت دیگه نمی تونیم کتاب رو بخونیم." که فورا یادم افتاد که لازم نیست همه چیز رو خودمون به

ریحانه بگیم و الان می تونیم این کار رو از زن دائیش بخواهیم که انجام بده. کمی که گذشت مطلب رو با اشاره به

زن دایی رسوندم و اون وقتی از ریحانه خواست که برچسب ها رو در قسمت های سفید کتاب بچسبونه و علتش

رو هم براش توضیح داد ریحانه فورا این کار رو انجام داد.

۲) استفاده از تصویر، حال ممکنه این تصویر توی یه کتاب داستان باشه یا مجله یا پوستر روی دیوار و ....

داشتم برای ریحانه کتاب داستان می خوندم که توی عکس یکی از صفحاتش متوجه مطلبی شدم که گفتنش

در قالب این عکس کلی مشکلاتمون رو با ریحانه رفع  کرد. گفتم: "ریحانه بابا می بینی توی این عکس آقا موشه

روی مبل تکیه داده و داره مطالعه می کنه، خانوم موشه هم داره بافتنی می بافه، بچه شون هم که می بینه

مامان و باباش کار دارند داره اون وسط با اسباب بازیهاش بازی می کنه و مزاحم کار اونها نیست. مثل تو دختر

گلم که مامان و بابات وقتی مشغول کارهاشون هستند فقط اگه کار مهمی داشته باشی مثلا راهنمایی بخوای

یا نیاز به مشورت داشته باشی صداشون می زنی." واقعا ریحانه از اون به بعد موقعی که کار داریم بیشتر مراعات

ما رو می کنه و تصویر ذهنی خوبی در این خصوص پیدا کرد. حتی دیروز با وجودیکه که چند روز از این ماجرا گذشته

بود متوجه شدم نقاشی این موضوع رو هم کشیده. وقتی به نقاشیش نگاه کردم گفت: بابا می بینی این بچه ها

دارن بازی و شادی می کنن و وقتی مامان و باباشون کار دارن مزاحمشون نمی شن." 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 23:15  توسط محمدرضا بیدگلیان   | 

اصل پانزدهم با برخی نکات جدید:

هیچ کدام از ما خاطره خوشی از رفتن به دندانپزشکی نداریم. به کودکانمان کمک کنیم تا دندانهای ســــــــالمتری

داشته باشند و کمتر این خاطرات تلخ را تجربه کنند.

وقتی ریحانه به دنیا اومد قرار گذاشتیم از موقعی که اولین دندونش دراومد، مراقبت از دندونهاش رو آغاز کــــــنیم.

خیلی زود اون زمان فرا رسید. اون موقع نمی شد اون یک دندون رو مسواک زد این بود که با انگشت تــــــــمیز، با

احتیاط دندونش رو تمیز می کردیم. بعد که دندونهاش بیشتر شد و خودش هم کمی بزرگتر، از مسواک استفاده

کردیم. ولی کار به این راحتی هم نبود چون بچه ها اصولا از مسواک زدن خوششون نمی یاد. برخی کـــــــتابهای

تربیتی کشمکش بین والدین و فرزند برای مسواک زدن رو به جنگ مسواک تعبیر کرده اند. اینجاست که خــلاقیت

ها آغاز شد. سعی می کردیم با روشهای مختلف اونو راضی به مسواک زدن کنیم. هر روشی طول عمری داشت

و پس از یک مدت کارایی خودش رو از دست می داد و مجبور بودیم متناسب با سنش، روش دیگه ای ابداع کنیم

ولی هر طور بود مسواک زده می شد. اما برخی روشهایی که به کار بردیم:

* نخستین باری که از مسواک استفاده کردیم و اون موقع دندونهای ریحانه چند تا شده بود مــــــــــــشکل این رو

داشتیم که او چون بلد نبود آب دهانش رو خالی کنه ممکن بود خمیردندون رو قورت بده. این بود که کـــــنار دست

ریحانه دستمال تمیزی می گذاشتیم تا هر وقت که لازم بود با گذاشتن اون توی دهانش کف مسواک رو بــــاهاش

خشک کنه.  

* یــک روش جالب که بکار گرفتیم و عمر زیادی داشت این بود که به ریحانه گفتیم مسواک که زده می شــــــــه

"اوخــــــولوها" فـرار می کنن و وقـتی مسواکش رو می زدیم یکیمون صدای داد و فریاد "اوخولوها" رو در می آورد. 

" آی نزن! چرا اینکارو می کنی؟ ما می خــــــوایم بمونیم و دندونهای دخترت رو خراب کنیم!  آی نزن ! بچه ها فرار

کنید! و..." برای جـــــالبتر شدن کار یه کــــم مــــسواک زدن رو متوقف می کردیم و اونوقت "اوخولوها" خوشحالی 

می کردنــــد. " آخیش راحت شدیم! دستت درد نکنه ! بچه ها برگردید و..." و خلاصه مسواک زدن تا رفتن کامل

اوخولوها ادامه پیدا می کرد. کمی که گذشت برای تنوع در کار موقعی که مسواک ریحانه رو می زدیم "اوخولوها"

رو دعوا می کردیم. "چرا اومدی تو دهان دختر من؟ میخوای دندونهاش رو خراب کنی؟ ای اوخولوی بد! برو بیرون!"

"اوخولو" اسمی است که ما روی باکتریهای مخرب دندان گذاشته ایم و ریحانه به خوبی با این اسم ارتباط بــــرقرار

کرد. در مراحل آغازین کار که ریحانه خیلی کوچک بود همین که اسمی از "اوخولو" می بردیم براش جذابیت داشت

و کنجکاو نبود تا بیشتر در موردشون بدونه اما کمی بزرگتر که شد عـــکس اونها رو که توی کتابهای داستان مربوط

به مسواک زدن بچه ها بصورت بانمک کشیده شده نشونش دادیم تا بهتر بتونه باهاشون ارتباط برقرار کنه. 

* یه مدت از شمارش استفاده می کردیم. مثلا مامان ریحانه تا ده می شمرد و ما هم تــــــــــــوی ایـــن مـــــدت

فرصت داشتیم مسواک بزنیم. بعضی شبها که ریحانه کم حوصله بود و زیر بار مــــسواک زدن نـــمی رفت وقــــتی

بــهش می گفتیم: "امشب چون خسته ای، فقط تا پنج می شمریم" راضی می شد. کمی بعد برای تنوع در کار

از ریحانه می خواستیم خودش عدد شمارش رو تعیین کنه. البته ریحانه بعضی شبها عدد یک رو انتخاب می کرد

که ما هم بلد بودیم اینگونه مواقع چه کار کنیم. مامان که مسوول شمارش بود وقتی من و ریحانه مسواک زدن رو

شروع می کردیم به جای اینکه بگه یک و همه چیز تموم بشه وقت رو تلف می کرد و می گفت: "خب بچه ها

امشب چون دخترمون گفته تا یک فقط تا یک می شمریم. شما فقط تا یک فرصت دارید دندونهاتون رو مسواک بزنید

و ۰۰۰" و قبل از اینکه حوصله ریحانه از این حرفها سر بره می گفت: " یک و یک و یک" ریحانه کمی بزرگتر که

شد شمارش رو روی ساعت بردیم یعنی ساعت رومیزی رو جلو ریــــــحانه می گذاشتیم و عقربه ثانیه شمار رو

ملاک قرار می دادیم که مثلا دو دور کامل بزنه.

* یه مدت برای ریحانه جایزه تعیین کردیم. به ازای هر شب که مسواک می زد یه آدمک مهربون روی وایت بـــــــرد

می کشیدیم و وقتی آدمکها ۵ تا می شد یه جایزه می خریدیم.

* بعضی وقتها هم مامان ریحانه می گفت: "بابا من که دختر خوبیم می رم مسواکم رو بزنم" هنوز این حرفـــــــش

تموم نمی شد که ریحانه سریعتر می دوید به سمت مسواک و می گفت: "بابا منم دختر خوبیم"   

ضمن این کارها چند کار مهم جانبی هم کردیم:

* اول اینکه سعی کردیم زیاد شکلات نخریم. برای میهمانی ها هم ترجیحا چیزهای دیگه ای جــایگزین می کردیم 

چون وقتی شکلات در منزل باشه کودک تا اونها رو تموم نکنه دست بردار نیست البته موقعی که ریحانه هوس

شکلات می کرد حتما براش می خریدیم ولی با او شرط می کردیم که در اولین فرصت دندانهاش رو مسواک بزنه.

* استفاده از مسواک و لـیوان عروسکی و تعویض هر چند وقت یکبار اونها برای جذابیت کار. انتخابش هم به عهده

خود ریحانه بود. یه بار یه لیوان عروسکی برای ریحانه خریدیم که پاهای کوچیکی داشت و درش یه کلاه بود کــــــه

ریحانه اونو خیلی دوست داشت و خیلی توی مسواک زدن بهمون کمک کرد.

* خریدن کتاب داستانهایی که مربوط به مسواک زدن بود.

ّ* دیگه اینکه وقتی فهمیده تر شد براش توضیح دادیم که اصلا چرا باید مسواک بزنیم.

* مهمتر اینکه او رو به دندانپزشکی بردیم تا متوجه بشه اگه مواظب دندونهاش نباشه چه اتفاقی می افته. یعنی

همون روش قرار دادن کودک در موقعیت  که بسیار هم کارایی داره. البته اینکار باید با ظرافت خاصی صورت بگیره و

نباید فضای ترس و وحشت برای کودک ایجاد کرد. بهتره او با دندانپزشک دوست بشه و خود دندانپزشک هــــــمه

چیز رو براش توضیح بده.

نکته جالبی که باید بگم اینه که ریحانه تقریبا از سن دو سالگی برای تمیز کردن دندانهاش هر شب مـــــــــــــراحل

چهارگانه را انجام می داد:

* مسواک زدن

* کمانه دندان کشیدن (کمانه دندان نخ دندانهای آماده ای است که در بسته های ۵۰ یا صد تایی در داروخانه ها

عرضه می شه. کمانه دندان به شکل اف انگلیسی است )

* تمیز کردن دندان و لثه با انگشت تمیز آغشته به کمی نمک

* تمیز کردن زبان

یکبار که برای ترمیم یکی از دندونهام به دندانپزشکی رفته بودم ریحانه رو هم برای اینکه در موقعیت قرار بگیره بـــــا

خودم بردم. با دندانپزشک دوست شد. وقتی دندانپزشک ازش پرسید که آیا مرتب مسواک می زنه یا نه ریــــحانه

فورا گفت: " من هر شب چهار تا کار می کنم.  اول مسواک می زنم. بعدش کمانه دندون می زنم. بعد هم نمک و

آخر سر هم زبونم رو تمیز می کنم" دکتر که از این حرف ریحانه خیلی خوشش اومده بود ذوق زده شد و یه هـــزار

تومانی به ریحانه داد و گفت: "با این پول دوست دارم یه خوراکی خیلی خوشمزه برا خودت بخری البته نه شکلات"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 19:59  توسط محمدرضا بیدگلیان   | 

اصل نوزدهم:

بعضی وقتها به بچه ها باید فرصت اشتباه کردن داد. آنها باید پیامدهای رفتارهای اشتباه خود را ببینند و تــــــجربه

کنند البته به شرطی که این تجربه عواقب ناگواری درپی نداشته باشــــــد. این تجربه های عملی حـتما مـــــــبنای

خوبی برای جلوگیری از اشتباهات مشابه بعدی می شود مشروط به اینکه کودک متوجه اشتباه خود بـــــــــــشود

و خاطره آن به خوبی در ذهنش باقی بماند. در زمان ارتکاب اشتباه و در مــوقعیتهای مناسب دیگر با ظــــــرافتهای

خاصی باید به کودک کمک کرد تا این تجربه را به خوبی در ذهنش ثبت کند.

مثالی در کتاب معروف "پدر یک دقیقه ای" اثر "اسپنسر جانسون" نظر مرا به این روش موثر تربیتی جلب کرد.

دختر هفت ساله پدر یک دقیقه ای وارد اتاق می شود و از او می پرسد: "پــــــدر، اگـر بیرون اســکیت سواری کنم

مزاحم شما نخواهم بود؟" پدر پاسخ می دهد: "نه عزیزم، اما بیرون خیس و لغزنده است. پس بهتر است در مــورد

تصمیمی که داری بیشتر فکر کنی." دقایقی بعد صدای گریه دختر به گوش می رسد. پـــدر از پــنجره نگاه می کند

و متوجه می شود که دخترش بـــه زمین خـــــورده اما اتفاق خاصی بــــــرای او نیفتاده است. پــــــــدر سر جایش

می نشیند و منتظر ورود دختر می شود. چیزی نمی گوید و اجازه می دهد دختر گریه کند. هنگامی که گریه پـایان

می یابد پدر می پرسد: "حالت خوبه؟" و دختر پاسخ می دهد: "نه پدر، زانویم را زخم کردم." پـــــــــــــدر نه او را در

آغوش می گیرد و نه دلداری اش می دهد فقط به سادگی از او می پرسد: "آیا باز هم در زمین خیس اســـــــکیت

بازی میکنی؟" دختر در حالیکه هنوز اشک روی گونه هایش سرازیر است می گوید: "نه پدر این کار حماقت اســت"

و اینجا است که  پدر کودکش را در بغل می فشارد و این مرحله پایانی بسیار مهم است. دوستی می گـــــــــفت

نویسنده ای در یکی از کتابهایش درباره یکی از خاطرات بیاد ماندنی اش نوشته بود در دوران کودکی وقتی زمـــین

می خوردم پدرم چنان مــــرا در آغوشش می فشرد که از شدت آن فشار، ضربه ای که خورده بودم را فرامــــــوش

می کردم. این مطلب را از آن جهت گفتم که اهمیت محبت پایان کار را برسانم.   

یه نتیجه شیرین از این روش: 

به یه کتابفروشی رفته بودیم تا برای ریحانه دفتر نقاشی بخرم. بهش قول داده بـــــودم وقتی دفــــــــــتر نقاشیش

رو کاملا با نقاشی پر کنه براش یه دفتر جدید بخرم. ریحانه دفتر رو انتخاب کرد. طبق قرارمون می تونست یه چـــیز

دیگه هم انتخاب کنه بنابراین نقابی رو که خیلی هم دوست داشت برداشت ولی چون لوازم مغازه بسیار مـــــتنوع

بود خیلی زود اونو با یه پاک کن عروسکی که توی خونه از اون زیاد داشت عوض کرد. گفتم: "بابا از ایــن پاک کنها

زیاد دداری." گفت: "نه همین رو می خوام." 

برف می اومد و هوا سرد بود نزدیک خونه که رسیدیم دیــدم قدمهای ریحانه آهسته تر می شه. گفتم :"بابا چــرا

نمی یای" سرش رو پائین انداخت و گفت: "بابا پشیمونم. خــــیلی هم پشیمونم. ای کاش عوضش نمی کردم. از

این پاک کن ها داشتم."  گفتم: "باشه بابا چون خودت هم متوجه شدی هیچ اشکالی نــــــــداره می ریم عـوضش

می کنیم." چون خیلی خوشحال بود. توی راه برگشت به مـــــــغازه فرصـــــــت رو مناسب دیدم بیشتر دربــــــــاره

تصمیم گیری عجولانه باهاش صحبت کنم. به مغازه که رسیدیم ریحانه گفت: "بابا مـــن بیرون می مونم تا شما پاک

کن رو عوض کنی. چون ممکنه بیام تو دوباره یه چیز دیگه دلم بخواد."  

اون شب گذشت. چند روز بعد که به شهروند رفتیم ریحانه چشمش به یه کتاب زرق و برق دار ولی بی محــــــتوا

افتاد. چون قرار بود یه کتاب انتخاب کنه فورا همین کتاب رو برداشت. گفتم: "ریحانه جون این کتاب فقط جــــــلدش

قشنگه ولی مطالب داخلش چندان جالب نیست." گفت: "بابا همین رو می خوام." گفتم: "بابا یادته چند شــــــب

پیش عجولانه تصمیم گیری کردی و بعدش پشیمون شدی الان هم اگه این کتاب رو بخری وقتی بریم خونه مــیگی

بابا ای کاش به حرفت گوش داده بودم. داستاناش زیاد جالب نیست." و بعد ادامه دادم: " ولی من اون وقت دیگه

برنمی گردم کتاب رو برات عوض کنم چون الان دیگه تجربه داری. اون شب چون دفعه اول بـــــــود و نمی دونستی 

نباید عجولانه تصمیم گیری کنی این کار رو برات انجام ..." هنوز حرفم تمام نشده بود که ریحانه گفت: "بـــاشه بابا

بریم جلوتر شاید کتابهای بهتری پیدا بشه." اتفاقا همین طور شد. ریحانه کتاب چهار فصل رو که خیلی هم بامحتوا

بود و عکسهای قشنگی داشت پسندید. و از اینکه عجولانه تصمیم گیری نکرده بود خوشحال بود.  

جالبتر اینکه یکی دو هفته بعد که خودم هم این موضوع را فراموش کرده بودم وقتی دوباره به شهروند رفتیم و وارد

قسمت کتابها شدیم، ریــــحانه مــــــــتوجه کتاب جالبی شد و اونـــــــــو ورق زد ولی گفت: " بابا الان این کتاب رو

بر نمی دارم صبر می کنم شاید بتونیم اینجا کتابهای بهتری هم پیدا کنیم."  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 23:5  توسط محمدرضا بیدگلیان   | 

اصل هجدهم:

بچه ها ظرفیت بسیار بالایی برای یادگیری دارند اما آموزش دادن آن ها در دوران کودکی باید درحد معقول و بــــــــا

شیوه های جذاب باشد بگونه ای که اشتیاق برای یادگیری همیشه در آنها جاودان بماند. فراموش نکـنیم در دوران

کودکی اصل بر این است که بر بچه ها آسان گرفته شود تا آنها از دوران کودکی خود نهایت لذت را ببرند.

تمام عروسکهای ریحانه روی راحتی توی حال نشسته اند. ریحانه و مامانش هم کنار اون ها. بابا که نقش مــــعلم

رو بازی می کنه وارد کلاس می شه. البته بابا این نقشش رو گاهی با مامان ریحانه عوض می کنه. این شــــــیوه

بسیار جذاب، همواره با استقبال ریحانه روبرو می شه.

توی این قالب آموزشی ما می تونیم خیلی از چیزهایی رو کــــــــه درحد ظرفیت یادگیری ریـــــــحانه اســـت، بهش

آموزش بدیم بدون اینکه ذره ای حوصله اش سر بره. حواس پنجگانه، فصل ها، رنگها، آموزش اعـــداد، آموزش کلی

ساعت، زبان انگلیسی، نقاشی و ... ۰ یکی از مزایای دیگه طرح "مدرسه خونگی" اینه که ریحانه به خوبی قــــبول

می کنه تـــــا پای تخته بیاد و چیزهایی رو که یـاد می گیره توضیح بده که هم برای بیانش خوبه و هم حافظه اش.

دیگه اینکه خیلی از مـــسائل اخلاقی رو که ریحانه باید در مهد کودک یا مدرسه رعایت کنه فرا می گیره ازجــــمله

کمک کردن به همکلاسی هاش و رعـــایت حال اونها. اینکه اگر همکلاسیش تونست یه مطلب رو بهتر از اون جواب

بده ناراحت نشه و به جاش تلاش کــــــنه اونهم خودش رو به دوستش برسونه و ... و دیگه اینکه ریحانه خاطــــره

خوشی از مدرسه پیدا می کنه و بــــــــرای رفتن به مدرسه هم آماده مــــی شه.  

چند روز پیش مامان ریحانه توی کلاس، حواس پنجگانه رو به ما آموزش داد. بعد از اینکه همه رو توضیح داد ریحانـــه

گفت: "مامان حالا بیا نمایشش رو بازی کنیم. مثلا من چـــــشمام رو می بندم شما یه چیزی به من بده که من با

لمس کردن بگم اون چیه و ...

از طرح مدرسه خونگی که بگذریم بخش دیگه ای از آموزش های ما به ریحانه ازطریق کتاب داستان صورت می گیره

که البته این کار خوشبختانه در تمام خانواده ها شایعه. یکی از کتابهای خوبی که خیلی به ما کمک کـــــرده تــــــا

دامــــــنه لغات ریحانه رو افزایش بدیم و بهش کمک کنیم تا درک بهتری از کلمات پیدا کنه کتاب مصور "فــــــرهنگ

فارســــی خردسال" است. در این کتاب که متعلق به "موسسه فرهنگی انتشاراتی محراب قلم" و برای کودکان

زیر هفت سال است بیش از ۴۰۰ واژه بصورت داستان وار و با تصاویر زیبای کودکانه به صورت الفبایی تـــوضیح داده

شده است.  

تا چندی پیش هر شب موقع خواب سه تا کتاب داستان برای ریحانه می خوندیم و ریحانه هم راضی بود اما

نمی دونیم چی شد همین که گرانی ها اوج گرفت ریحانه هم سهمیه کتابهاش رو کرده پنج تا.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 21:4  توسط محمدرضا بیدگلیان   | 

مطالب قدیمی‌تر