یکی از نقطه ضعفهای جدی که بسیاری از ما پدر و مادرها داریم این است که فرزندانمان را بـــــسیار مــــــــــحدود
می کنیم و خودمان هم متوجه اشتباهمان نیستیم. این کار علاوه بر آنکه بتدریج موجب ایجاد فاصله میان والدیـن و
فرزندان و سرخورده شدن کودک می شود از بروز استعدادها و توانایی های کودک هم جلوگیری می کند. بـــــــــه
کودکان آزادی عمل بیشتری بدهیم و محدودیت ها را برای جاهایی بگذاریم که واقعا ضروری و لازم است.
باید پذیرفت که همه پدر و مادرها هر کـــدام بــــــه نوعی محدودیت های بی مورد برای کودکانشان ایجاد می کنند
و فقط میزان این محدودیت ها بستگی به آگاهی پدر و مادرها متفاوت است. برای ایـنکه خوب متوجه شویم کــــــه
روزانه چه قدر بی جهت مانع فعالیت و رشد کودکانمان و ایجاد مـــــــــزاحــــــمت برای آنها می شویم فقط کــــافی
است از همین الان کمی بیشتر به رفتارهای خودمان و یا دیگران نسبت به کودکان دقت کــنیم. این کار حتما به ما
کمک می کند تا محدودیتهای بی مورد را شناسایی و میزان آنها را به حداقل ممکن برسانیم.
بچه چقدر دور اتاق می دوی ؟ چرا پاهای این عروسک رو کندی ؟ این چسب رو چه کار داری می ریزی اینور اونور ؟
دست به اون قیچی نزن خطرناکه ؟ چرا رفتی پشت اون مبل و ...
حتما خودتان متوجه شدید که برخی از این امر و نهی ها چقدر خنده دار است.برخی از آنها به جهت کم حوصلگی
ما پدر و مادرهاست و برخی هم بعلت اینکه احساس میکینم خــطری مـــــتوجه کودکمان است. حــــتما اگر متوجه
شویم صبر کردن به پای کودکان در عمل چه سرمایه گذاری کوتاه مدت و دراز مدتی روی آنان است حتما حـــوصله
بیشتری پیدا خواهیم کرد. در مواردی هم که احساس می کنیم ضرر قابل تـوجهی در مـــــیان است و یا خــــــطری
متوجه کودک است مثل استفاده از قیچی، به جای امر و نهی می توانیم به کودک فرصت انـــــــجام کار را بدهیم و
خودمان مراقب او باشیم و در یک فرصت مناسب و بدون تنش، خطرناک بودن آن را هم برای کودک تـــوضیح دهیم.
اسباب بازی هم که به گفته کارشناسان علوم تربیتی برای خراب کردن است.
شاید تا قبل از اینکه کتاب "تشویق خلاقیت و تخیل در کودکان" اثر "دکتر برنادت دافی" را بخوانم فـــکر می کــردم
در ایــن زمینه نـــهایت روشن فــــــکری را دارم. امــــا پس از خواندن این کتاب متوجه شدم ابن جورها هم نیست و
بیشتر از ایــــن باید روی خودم کار کنم و به ریحانه آزادی عمل بدهم. چند مطلب این کتاب تلنگر جدی بــــــه من زد
مثل جایی که عنوان شد در یک مهد کودک برای اینکه به کـــــــــودکان توانایی شناساندن رنگها را بــــــــدهند روی
زمین نایلون پهن کردند و کودکان را با چند سطل رنگ آزاد گذاشتند و کودکان قبل از اینکه به رنگها دست بـــــــزنند
مرتب نگاهشان به بزرگترها بود تا واکنش آنها را ببینند. و یا این جمله کتاب: " پسر بچه ۶ ساله ای بــــــــــــــه من
می گفت: من خیلی نقاشی دوست دارم ولی ما در مدرسه فقط در وقت معینی می توانیم نقاشی کنیم. خـــانم
معلم می گوید روی زمین نباید نقاشی کنید، رنگها را مخلوط نکنید و ۰۰۰"
توجه بیشتر به این مسائل باعث شد روی رفتارهای خودم با ریحانه بیشتر دقت کنم. چند روز پیش دوست داشت
با کاغذ کادویی که قرار بود یک هدیه را کادو کنیم عروسکهایش را کادو کند به مامان گفتم اجازه این کار را بـــه او
بده دوباره یکی دیگر می خریم. دیشب هم که به پارک رفته بودیم تصمیم گرفتم به جای اینکه مرتب بهش بـــــــگم
مواظب باش از تاب و سرسره نیفتی خودم بیشتر مراقبش باشم و اجازه بدم واقعا راحت و شاد باشه. بـــــنابر این
ریحانه بیشتر از همیشه تونست توی یک فضای آزاد و شاد بازی کنه و من هم احساس رضایت خوبی از خـــــــودم
داشتم. یک مورد جالب دیگه هم که چند روز پیش اتفاق افتاد اینکه ریحانه تازه از حمام بیرون اومده و کنار من کــه
مشغول مطالعه بودم نشسته بود. خودکاری رو که کنارم بود برداشت و مشغول کشیدن شکل آدم روی انگشتهای
پاهاش شد. شاید اگر قبل از خوندن این کتاب بـــود حتما به ریحانه می گفتم: "بابا تازه از حمام اومدی چــــرا روی
پاهات داری خــــــــودکار می کشی؟" ولی از گفتن این حرف صرف نظر کردم و بهش اجازه دادم تا کـــــــاری رو که
دوست داره انجام بده. با خودم گفتم مگه چه اتفاقی می خواد بیفته. نهایتا کف پاهاش خودکاری می شه که بــه
راحتی با کف صابون قابل پاک شدنه. ریحانه هم سنگ تموم گذاشت و تموم سر انگشتان پاهاش رو عــــــــــــکس
آدمکهای مختلف کشید. بعد هم روی ساق پاش شروع به نقاشی کرد.
به هر حال اگر این اصل که "با اشتباه و یا خودخواهی خودمان برای کودکان محدودیتهای بی جهت ایجاد نـــکنیم"
را جدی نگیریم حتما در آینده پشیمان خواهیم شد. جمله ای از کتاب معروف "هـفت عادت خوب خانواده" اثـــــــــر
"استفان کاوی" شاید بیشتر اهمیت این موضوع رو برسونه البته جمله ای که اینجا آورده می شود چیزی است که
خانم آقای استفان کاوی در مقدمه کتاب آورده است:
" قرار بود جلسه انجمن ادبی در خانه ما برگزار شود. دوست داشتم همه چیز سر جای خود باشد و مورد تــــوجه
دوستانم قرار بگیرد. اما وقتی دوستانم آمدند و من در اتاق دخترم "سینتیا" را باز کردم دیدم هر چه اســــــــــــباب
بازی داشته روی زمین پخش کرده است. اتاقی را که من به آن قشنگی چیده بودم زیر و رو کــــــرده بود. عصبانی
شدم. به تندی با او حرف زدم و ضربه ای هم به پشتش زدم. او که از واکنش تند من شگفت زده شده بود به گریه
افتاد زیرا نمی دانست کجای کارش اشتباه بوده است. بلافاصله از تندی واکنش خودم پشیمان شدم. فهمیدم که
تاثیر بدی روی دخترم گذاشته ام. سالها بعد از او پرسیدم که آن ماجرا را به خاطر دارد یا نه و از اینکه فــــــراموش
کرده بود نفسی به راحتی کشیدم. چنانچه امروز با مورد مشابهی مواجه شوم فکر می کنم خنده ام بـگیرد."
البته نباید اشتباه شود. این شیوه یعنی آزاد گذاشتن بیشتر کودک به معنای رها کردن او به حـــــــــال خود و کنار
گذاشتن آموزش های تربیتی و اخلاقی نیست. حتما در کنار بسیاری از این آزاد گذاشتن ها نکاتی هم هست که
باید به کودک یادآوری شود که ترجیحا این تکات باید در فرصت مناسب و ترجیحا به روش غیر مستقیم بــــــه کودک
گفته شود. مثلا وقتی کودک با ذوق و شوق تمام اسباب بازیهایش را بیرون ریخته و مشغول بازی است نـــــــــباید
به او تذکر دهیم که چرا اتاق را برهم ریخته ای می توان در فرصت مناسب به او آموزش داد که پــــــــــــس از بازی
اتاق را مرتب کند.
در کتاب "آموزش قلب ها و اندیشه ها" اثر "کاترین لوئیس" مطالب جالب توجهی درباره دادن آزادی عــــــمل بـــــه
بچه ها خواندم. خلاصه ای از یکی از این مطالب:
"نزدیک پارکی در مرکز توکیو حدود نیم ساعت است که رفتار کودکی نظرم را به خود جلب کرده است. کـــــــــودک
همراه مادرش در مسیری که به پارکی منتهی می شود آهسته آهسته راه می رود. به نظر ۳ ساله می آیــــــد.
چند متری می رود و بعد می ایستد. دو زانو می نشیند. گلهای کنار پیاده رو را که روی دیواری روئیده اند با دستان
کوچکش لمس می کند گلبرگها و شاخه های آنها ر ا با دقت نگاه می کند. زیــــــــر و بالا و هــــمه اطراف آن را بو
می کشد. به دهانش می برد. مزه می کند. می خواهد برگ گل را حس کند و باز دو قدم دیگر...
این بار کاملا روی زمین پهن شده است. به گلی دیگر رسیده. اکنون به من نزدیکتر است. موجود جدیدی نظرش را
جلب کرده است. می خواهد با دستش آن را بگیرد. اما نمی تواند. کفشدوزکی است. پرواز می کند. کـــودک هم
به دنبال او می دود. مادر آرام آرام در فاصله ای از وی در حرکت است و چشم از او برنمی دارد حضورش خـــاموش
است و پرتوجه. کودک اکنون از دنبال کردن کفشدوزک خسته شده. به پلکان کوچکی می رسد. از آن بالا می رود
روی پله دوم پایش می لغزد و به زمین می غلتد. دردش آمده است. با چهره درهم کشیده به سوی مــــــــادرش
برمی گردد. مادر عملا صورت خود را برمی گرداند. گویی افتادن او را ندیده است. کودک نمی تواند درد را انـــــتقال
دهد. به تنهایی آن را تحمل می کند و باز یک سعی دیگر. از پاله بالا می رود و بار دیگر همان ماجرا. و این بار نــیز
مادر را شاهد افتادن خود نمی بیند. ناخودآگاه برای کمک به او نزدیک می شوم. مــــــــــــادر با اشاره دست مانع
می شود. کودک بار سوم، تلاش خود را آغاز کرده است. بالاخرع موفق می شود. به مادرش نگاه می کند. اکنون
مادر است که به او لبخند می زند. جلو می روم و خودم را معرفی می کنم و می گویم که راجع به نظام تــــعلیم و
تربیت در ژاپن تحقیق می کنم و اجازه می گیرم که چند سوال را مطرح کنم.
- به نظر می رسد که کودکتان شما را به پارک می برد ؟ البته من امروز او را برای گردش به پارک می برم. امــــــــا
وقت، مال خودش است هر طور که بخواهد آن را صرف خواهد کرد.
- فکر نمی کنید برخی تجربه ها برای او خطر ساز باشد ؟ باید تجربه کند. هم از نوع دردناکش هم از نوع خوبش را.
اینها همه تجربه است. به هر حال این خود اوست که انتخاب می کند.
کودک همچنان مشغول کنجکاوی و کسب تجربه است. این بار روی زمین دراز کشیده و ساقه گلی را از پایین تـــــا
بالا لمس می کند. مادر همچنان او را می نگرد. نه شتابی و نه تذکری به خاطر خاکی شدن لــــــــــــــباسهایش.
به نظر می رسد که همه شرایط فراهم آمده است تا قدرت خلاقیت او پـــــــــرورش یابد و اعتماد به نفس او تقویت
شود."